مقاومت در برابر حساسیت
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 0:23
بعضي وقتها يه دوشنبه مي تونه از دلگير ترين جمعه سال هم دلگيرتر باشه!!!! ميخواستم مقاومت كنم ..پاشدم موهامو ماسك گذاشتم ...ناخونامو يه دست كردم ....لاك داغون پامو درست كردم ....يه چاي بزرك ريختمو نشستم پاي فيلمهاي تكراري ....و در آخر بازم مجبور شدم بگم ....حتما واسه حساسيته كه اشك مياد از چشمام !!!!!...
کاکتوس
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 0:23
بعضي وقتها يه آدمي هايي هستند تو زندگيمون كه نه ميشه حذفشون كرد نه ميشه حفظشون كرد... كلن كارشون اينه كه همه چي رو خراب كنن،رو اعصابت راه برن ،همش سنگ بندازن ،چاه بكنن برات ...نمي دونم چرا ؟! انگار اين كارا ديگه براشون نه بده نه عيبي داره يه جورايي شده جزي از وجودشون ،عاشق زخم زدنن،...مثل كاكتوس ميم...
خودی های بیخودی
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 0:23
چطور ميشه يهو بعضي ها كه همخونتن ...بعضي ها كه ادعاي رفاقت و حمايت و كوفت و زهرمارشون دنيا رو بر ميداشت ...از صدتا چنگيز مغول هم بدتر و خونخوار تَر شن ....من كه هيچوقت باور نميكردم ! تا اينكه خودم ديدم ...با چشم خودم قوم مغول رو ديدم ....ترسيدم ...لرزيدم ....انگار يهو يه طوفان اومد ...يه سونامي عظي...
دريابمون
-
تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 4:11
با اين كه از فاميل و دوست و آشنا دور شدم ...ولي بازم تركشاشون تا اينجا ميرسه.... حتما لازم نيست كه خودتو هدف بگيرن ...وقتي عزيزاتو هدف ميگيرن بيشتر از اوني كه فكر ميكردي آتيش ميگيري ....خدايا چرا دست از سرمون بر نمي دارن ؟!چرا حواست نيست بهمون ....حالمون خيلي بده...خودت دريابمون.....
عوض شدم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
انتظار....چراتمومي نداري؟چرا هرچي ميكشيمت بازم كش مياي لعنتي ......يه آدم جديدم ....يه آدمي كه از زمين و زمان خسته اس ...يه آدمي شدم كه هيچوقت نبودم ....هيچوقت اين مدلي داغون نبودم ...هيچوقت فكر نميكردم نتونم از ته دل بخندم ... هيچوقت فكر نميكردم يه روزي وسط يه مهموني با اون همه سروصدا و بزن و بكوب ...
سوالات اين روزهاي من
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
كارت چي شد؟پس كي ميري ؟الان تو چه مرحله اي هستيد ؟وكيلتون پس چه غلطي ميكنه؟چرا فلاني كارش درست شد پس ؟چرا فلاني انقدر آسون رفت ؟ واقعا داره كارات رو انجام ميده ؟نكنه سركار گذاشتت؟باهاش در ارتباطي؟باهم اصلن حرف ميزنيد؟اونجا كه كاراي اداري آسونه پس مال شما اينقدر سخت شده ؟
مقاومت در برابر حساسيت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
بعضي وقتها يه دوشنبه مي تونه از دلگير ترين جمعه سال هم دلگيرتر باشه!!!!ميخواستم مقاومت كنم ..پاشدم موهامو ماسك گذاشتم ...ناخونامو يه دست كردم ....لاك داغون پامو درست كردم ....يه چاي بزرك ريختمو نشستم پاي فيلمهاي تكراري ....و در آخر بازم مجبور شدم بگم ....حتما واسه حساسيته كه اشك مياد از چشمام !!!!!!...
كاكتوس
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
بعضي وقتها يه آدمي هايي هستند تو زندگيمون كه نه ميشه حذفشون كرد نه ميشه حفظشون كرد... كلن كارشون اينه كه همه چي رو خراب كنن،رو اعصابت راه برن ،همش سنگ بندازن ،چاه بكنن برات ...نمي دونم چرا ؟! انگار اين كارا ديگه براشون نه بده نه عيبي داره يه جورايي شده جزي از وجودشون ،عاشق زخم زدنن،...مثل كاكتوس ميم...
اولين قدم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
بعد كلي بالا و پايين ...به جايي رسيديم كه هميشه تو دعا هاي شبانه من بود ....البته هنوز تحقق پيدا نكرده ولي خوب يكشنبه اولين قدم براي رسيدن بهشه......
خودي هاي بيخودي
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
چطور ميشه يهو بعضي ها كه همخونتن ...بعضي ها كه ادعاي رفاقت و حمايت و كوفت و زهرمارشون دنيا رو بر ميداشت ...از صدتا چنگيز مغول هم بدتر و خونخوار تَر شن ....من كه هيچوقت باور نميكردم ! تا اينكه خودم دي
لطفا قدري آرامش عطا فرما!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
بعد اون زلزله عظيم خانوادگي كه اومد ....همه چي بهم ريخت ....هيچي سرجاش نيست ...از همه چي دل بريديم ... همه چي بي رنگ و بو شده ....همش دلشوره ...همش استرس... خودت بهمون آرامش بده كه آرامش ناب ترين چيز تو زندگيه ...
بوي هلند
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
قبلن وقتي ميومدم و چمدونامو باز ميكردم همه ميگفتن آخي اينا بوي هلند رو ميده ...ولي خودم إحساسش نمي كردم ...ولي الان وقتي مامان شوشو ساك سوغاتي هام رو بهم داد تمام مشامم پر شد از بوي هلند.... دوري چه به سر آدم مياره ....!!!!!
تموم شد بالاخره
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
بالاخره تموم شد ...بالاخره تمام بلاتكليفيها تموم شد ...ولي چرا هنوز استرس دارم ...چرا هنوز نگرانم ....چرا خورشيد قلبم هنوز طلوع نكرده و آسمونش ابريه....اقا يه چيزي رو خوب فهميدمااااا ....نگراني از بين نميره بلكه از يه مورد به مورد ديگه انتقال پيدا ميكنه......
كارت كزايي
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:54
وامروز روزي بود كه ما نتيجه همه بدبختيهايي كه تو اين يك سال و نيم كشيديم رو ديديم ....وقتي كارتمو تو دستم گرفتم و نگاش ميكردم همه اون روزهااااا مثل فيلم از جلو چشمام رد شد....
222
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:15
آخرين باري كه ساعت رو تنظيم ميكني كه بيدار شي بري آخرين روز كاريتو بگذروني.....پشتش يه عالمه بغض داره....
223
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:15
ديشب تو رَآه مدرسه تا بلژيك با علي خيلي حرف زدم....از نگرانياش گفت ... كه نگرانيهاي جفتمونه.... از سختيهاي راهمون.... از بالا و پايينهاش... خيلي بهم ريختم ... انگار داشت سر بسته بهم ميگفت كه خودمو واسه خيلي چيزا آماده كنم ...اميدوارم اين بحرانمون زود و آسون تموم شه...
224
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:15
آخرین روز کاری....پنجشنبه خوبیه ولی آخرين پنجشنبه ابراريه .... یه عالمه کادو گرفتم از همکارام ... اصلن نمی خوام برم تو فاز غم و غصه ..... با ینکه هرکدومشونو میبینم دلم میخواد یه عالمه بغلشون کنم .... ولی سعی میکنم ظاهرمو حفظ کنم ....
225
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:15
امروز شوشو برميگرده با ارهان قرار داره.....نمي دونم چي ميشه.....نمي دونم بايد خودمو واسه چي آماده كنم .... چقدر از همه بدم اومده....چقدر آدم ها بدن.....مخصوصا تو لحظه هاي بحراني بدترم ميشن......به خودت پناه مياريم تو اين روزاي سخت.......
226
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:15
چقدر دلم ميخواد برم يه جايي كه هيشكي نباشه و يه دل سير گريه كنم...... چقدر دلم گريه ميخواد....دارم ميتركم......
227
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:15
درست يه هفته اس كه تو هلندم...سخت بود اومدن ...با اون وضعيت زلزله و دل نگراني ...راهي شدن برام خيلي سخت بود... خدا همه عزيزانمونو خودش حفظ كنه .... اين اولين سالي بود كه واسه كيريمس باهم بوديم ....دلچسب بود.....