177 - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 23:45
امروز آخرين روزي بود كه رفتم سركار...واي كه انگار از زندان آزاد شدم.....به مريم گفتم لباسامو نيست و نابود كن تا يك ماه ديگه..... نميخوام به برگشت فكر كنم ....نميخوام به درجا زدن فكر كنم ..... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:57 توسط doni |
178 - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 23:45
علي رفت از فرودگاه وسايلمونو گرفت.....قرار شده بازشون نكنه تا من برم .....دلم ميخواد زودتر هفته ديگه همين موقعه بشه ...هفته ديگه اين موقع چمدون بدست دارم ميرم فرودگاه....... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 21:0 توسط doni |
179 - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 23:45
موقليييييييي دلش نميخواد بياد....